از همه بدم میاد....حتی تو..

ما هستیم .....تا اخرش...

هیچکی مثل من نیست

 

همتون دروغ میگین ....ازتون بدم میاد.....

 

یه مشت ......هه الانم داری بهم فوش میدی

 

یا داری میخندی....خنده های تلخ از روی اعصبانیت...

 

ولی حقیقت اینه......تو هیچی نیستی

 

همه ما همینیم .......ولی من نمیزارم

 

با شما خاکستر نمیشم....چون ارزششو ندارین

 

خودمو از این لجن در میارمو......ار بین رفتنتونو میبینم

 

 

 

نوشته شده در جمعه ۱٧ تیر ۱۳٩٠ساعت ٩:۱٩ ‎ق.ظ توسط dokhtari az jense marg نظرات ()

امروز حالم اصلا خوب نیست...

دارم میمیرم ...چقد همه چی تکراریه...

دارم دری وری مینویسم ....دیگه هیچی

 ارومم نمیکنه...

همه ادم نمان فقط بلدن بتیغن....برین

 گمشی بابا ....

 

نوشته شده در جمعه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩٠ساعت ٤:٤٠ ‎ب.ظ توسط dokhtari az jense marg نظرات ()

از زندگی با ادم نماهای دوروورم خسته شدم...

حالم داره بهم میخوره ....

ازتون بدم میاد از همتون متنفرم....

یه مشت دروغ گوه پستین...زبان

تو کثافت زندگی میکنین خبر ندارین...

برین به جهنم..........

نوشته شده در دوشنبه ٩ اسفند ۱۳۸٩ساعت ۸:۳٦ ‎ب.ظ توسط dokhtari az jense marg نظرات ()

 پرواز اعتماد را با یکدیگر تجربه کنیم وگرنه

 

میشکنیم بالهای دوستیمان را ....


بیایید تا باهم بسازیم ایرانمان را سبز ...

                        سبز      میشویم

                      

نوشته شده در پنجشنبه ٢۸ بهمن ۱۳۸٩ساعت ۳:٢٠ ‎ب.ظ توسط dokhtari az jense marg نظرات ()

ارتباط یک بچه جن با یک خانواده هشت نفره قزوینی!!


اعضاى هشت نفره یک خانواده قزوینى ادعا مى کنند که از ۱۱ماه پیش یک بچه جن با آنان در ارتباط است ومى توانند به وسیله او از آنچه در آینده روى مى دهد مطلع شوند. فرزندان این خانواده پس از دوستى و آشنایى با این بچه جن دچار مشکلات شدید روحى و روانى شده اند....

 


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه ٢۸ بهمن ۱۳۸٩ساعت ٩:٠٢ ‎ق.ظ توسط dokhtari az jense marg نظرات ()

مثل یک کابوس است، کابوسی که هر روز که چشم باز میکنی

 حس میکنی در خوابی و این جهنم

 

 

 حبسی که هر روز بیشتر از روزپیشه ...

 

زندگی تو نیست ولی من محکوم شدم به تحمل این حبس،

 

نوشته شده در دوشنبه ٢٥ بهمن ۱۳۸٩ساعت ٢:٤۸ ‎ب.ظ توسط dokhtari az jense marg نظرات ()

و خدا جهنم رو آفرید تا عروسک

 

های کوکیش رو توی اون

بسوزونه . ..........

نوشته شده در دوشنبه ٢٥ بهمن ۱۳۸٩ساعت ٢:۳٧ ‎ب.ظ توسط dokhtari az jense marg نظرات ()

آموختن را بکار ببند:

به چشمانت بیاموز که هر کسی ارزش نگاه ندارد

به دستانت بیاموز که هر گلی ارزش چیدن ندارد

به دلت بیاموز که هر عشقی ارزش پرورش ندارد

نوشته شده در دوشنبه ٢٥ بهمن ۱۳۸٩ساعت ٢:۱۳ ‎ب.ظ توسط dokhtari az jense marg نظرات ()

از خودم...از دردام...ازگریهام...از عذاب بدون گناه...

وقتی مینویسم گریم میگیره نمیدونم چرا؟.....

به خدا خوب بودما نمیدونم چی شد!...چرا اینجوری شدم..

این عذاب واسه چیه؟.... جرمم چیه؟....

چی بهم دادین که حالا ازم پس میخواین؟!....

دیگه اشکامم یاریم نمیکنن....اونام از این غم خسته شدن....

میخوام داد بزنم.....

چرا خدا جواب نمیده؟اونم فراموشم کرده 

مثل همه...... 

بعضی وقتا دلم واسه خودم میسوزه .....

خستم دیگه حوصله خودمم ندارم ....بریدم..

میخوام تمومش کنم ولی مامانم چی من فقط یه دخترم ....

مامان دق میکنه....دلم نمیاد.

ولی پس خودم چی من مهم نیستم.....میدونم.

دیگه عادت کردم به زجر..به گریه...به غم...به درد...

تنها راهم مرگه...هدفم برای ارامش.... 

ممنون که خوندید...

نوشته شده در یکشنبه ٢٤ بهمن ۱۳۸٩ساعت ٩:۱٥ ‎ب.ظ توسط dokhtari az jense marg نظرات ()

تو هم با من نبودی،
مثل من با من
و حتا مثل تن با من!


تو هم با من نبودی،
آن که می‌پنداشتم باید هوا باشد،
و یا حتا، گمان می‌کردم این تو
باید از خیل خبرچینان جدا باشد.

تو هم با من نبودی،
تو هم با من نبودی!


تو هم از ما نبودی،
آن که ذات درد را باید صدا باشد
و یا با من، چنان هم‌سفره‌ی شب،
باید از جنس من و عشق و خدا باشد.

تو هم از ما نبودی!

تو هم مؤمن نبودی
بر گلیم ما و حتا در حریم ما،
ساده‌دل بودم که می‌پنداشتم
دستان نااهل تو باید مثل هر عاشق رها باشد

 

تو هم از ما نبودی!

تو هم مؤمن نبودی
بر گلیم ما و حتا در حریم ما،
ساده‌دل بودم که می‌پنداشتم
دستان نااهل تو باید مثل هر عاشق رها باشد

تو هم از ما نبودی!

تو هم با من نبودی یار!
ای آوار!
ای سیل مصیبت‌بار

نوشته شده در یکشنبه ٢٤ بهمن ۱۳۸٩ساعت ٩:٠٥ ‎ب.ظ توسط dokhtari az jense marg نظرات ()

ای خدا گریه

دارم خفه می شم از این بغض

بغضی که باید آرام بترکد مبادا کسی جویای دلیلش شود .

دلیلش از آن من است و  من .

آسمان میبارد

چه شب زیبایی .

پر از گریه است ....

نوشته شده در یکشنبه ٢٤ بهمن ۱۳۸٩ساعت ٩:٠۱ ‎ب.ظ توسط dokhtari az jense marg نظرات ()

 

 

این تنهایی

ما تنها دنیا میایم

تنها می ریم

هممون می میریم

یه مشت اتفاق هایی که فقط بلدن احساست ما رو از بین ببرن میان و میرن

ای خدا

اگه تو رو هم به ما یاد نداده بودن

چی می شد؟؟؟؟؟؟؟

نوشته شده در یکشنبه ٢٤ بهمن ۱۳۸٩ساعت ۸:٥٥ ‎ب.ظ توسط dokhtari az jense marg نظرات ()

 


 

دلم گفت بگویم بنویسم که چرا عشق به انسان نرسیده است؟ چرا آب به گلدان نرسیده است؟ چرا لحظه ی باران نرسیده است؟ و هر کس که در این خشکی دوران به لبش جان نرسیده است، به ایمان نرسیده است و غم عشق به پایان نرسیده است. بگو حافظ دلخسته ز شیراز بیاید، بنویسد: که هنوزم که هنوز است، چرا یوسف گمگشته به کنعان نرسیده است؟ چرا کلبه ی احزان به گلستان نرسیده است؟ دل عشق ترک خورد، گل زخم نمک خورد، زمین مرد، زمان بر سر دوشش غم و اندوه به انبوه فقط برد، فقط برد، زمین مرد، زمین مرد. خداوند گواه است، دلم چشم براه است، و در حسرت یک پلک نگاه است. ولی حیف نصیبم فقط آه است و همین آه خدایا برسد کاش به جایی، برسد کاش صدایم به صدایی... عصر یک جمعه ی دلگیر وجود تو کنار دل هر بیدل آشفته شود حس، تو کجایی گل نرگس؟ به خدا آه نفس های غریب تو که آغشته به حزنی است، زجنس غم و ماتم، زده آتش به دل عالم و آدم. ای عشق مجسم که به جای نم شبنم بچکد خون جگر دم به دم از عمق نگاهت، نکند باز شده ماه محرم که چنین می زند آتش به دل فاطمه، آهت! به فدای نخ آن شال سیاهت، به فدای رخت ای ماه بیا! صاحب این بیرق و این پرچم و این مجلس و این روضه و این بزم تویی. آجرک الله! عزیر دو جهان یوسف درچاه، دلم سوخته از آه نفس های غریبت، دل من بال کبوتر شده، خاکستر پرپر شده، همراه نسیم سحری، روی پر فطرس معراج نفس، گشته هوایی و سپس رفته به اقلیم رهایی، به همان صحن و سرایی که شما زائر آنی و خلاصه شود آیا که مرا نیز به همراه خودت زیر رکابت ببری تا بشوم کرب و بلایی! به خدا در هوس دیدن شش گوشه، دلم تاب ندارد. نگهم خواب ندارد، قلمم گوشه ی دفتر غزل ناب ندارد، شب من روزن مهتاب ندارد. همه گویند به انگشت اشاره، مگر این عاشق بیچاره ی دلداده ی دلسوخته ارباب ندارد؟... تو کجایی؟ تو کجایی؟ شده ام باز هوایی، شده ام باز هوایی... تو کجایی .... تو کجایی... گل نرگس...

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٩ بهمن ۱۳۸٩ساعت ٤:٠٩ ‎ب.ظ توسط dokhtari az jense marg نظرات ()

باکره نورمبرگ
فقط دیدن این دستگاه با آن اسم غلط اندازش کافیست تا فرد مورد نظر قبل از استعمال، دچار حالت پشیمانی شود، عینهو بلبل به کارهای نکرده‌اش هم اعتراف کند. این تابوت میخ دار حاصل ترکیدگی استعداد شکنجه‌گرهای آلمانی در نورنبرگ است. آدم بخت برگشته را ایستاده داخل تابوت می‌چپاندند و بعد با پیچاندن دستگیره‌هایی که مجموعه میخ‌ها را جلو می‌برد. همچین نم نم میخ‌ها را در اعضا و جوارح فرو می‌کردند. البته مخ سازنده‌ها این قدر کار کرده بود که میخ‌ها را طوری بچینند تا در اعضای حیاتی فرو نرود و طرف برای چند بار رفتن در تابوت جان داشته باشد.


ادامه مطلب
نوشته شده در سه‌شنبه ۱٩ بهمن ۱۳۸٩ساعت ۳:٥۱ ‎ب.ظ توسط dokhtari az jense marg نظرات ()

تو گفتی گر   یه کن تا آروم بشی ...

آره... یه وقتهایی با گریه آروم میشدم...

دیگه هر چقدر هم اشک بریزم بازم آروم نمیشم...

دیگه تا کنار پنجره می ایستم بی خودی بغض میکنم ...بی قرار میشم...

تو گفتی بیا با خودم حرف بزن ...به خودم بگو...

نمیتونم...اگه با حرف نزدن بمیرم ...میمیرم و هیچی نمیگم...

تو گفتی دستتو بده به من و از اون گوشه بلند شو...آخه این جا هم جا شد تو میشینی؟؟؟

ولی من دلم میخواد همیشه این گوشه خودمو مخفی کنم...

به زور خندیدم تا غصه نخوری

به زور جلوی اشک هامو گرفتم تا غصه نخوری ...

به زور غذا خوردم تاغصه نخوری ...

گفتی الان حالت خوبه؟...بهت دروغ گفتم که آره

گفتی ناراحت نیستی؟...بهت دروغ گفتم که نه

گفتی حوصله ی منو داری؟...بهت دروغ گفتم که آره

گفتی دلت گرفته؟...بهت دروغ گفتم که نه

من واسه قلب مهربونت بمیرم که منو تحمل میکنه...

دیگه تحمل خودمم واسم سخته...

دیگه به یه جایی رسیدم که آخرشه...

مگر چه کرده ام خدا؟

عذاب بی خطا چرا؟

مگر گناه من چه بود؟......

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٩ بهمن ۱۳۸٩ساعت ۳:۳٥ ‎ب.ظ توسط dokhtari az jense marg نظرات ()

 http://www.chandta-dokhmal.blogfa.com/

از من رمیده ای و من ساده دل هنوز

 

بی مهری و جفای تو باور نمی کنم

 

دل را چنان به مهر تو بستم که بعد از این

 

دیگر هوای دلبر دیگر نمی کنم



رفتی و با تو رفت مرا شادی و امید

 

دیگر چگونه عشق تورا آرزو کنم

 

دیگر چگونه مستی یک بوسه تورا

 

دراین سکوت تلخ و سیه جستجو کنمدخملونه

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٩ بهمن ۱۳۸٩ساعت ۳:۱٩ ‎ب.ظ توسط dokhtari az jense marg نظرات ()

http://www.chandta-dokhmal.blogfa.com/

کی بود کی بود از اول روز و شب و جدا کرد

ماه و ستاره هارو تو آسمون رها کرد

کی بود رو شونه کوه ترمه توری انداخت

از دل ابر تیره برف بلوری انداخت

کی بود کی بود از اول خاک و زمین و گل کرد

این برهوت خشک و دوزخ اهل دل کرد

کی بود که آسمونو تو چشم آدما ریخت

به گنبد بلندش ستاره هارو آویخت

کی بود کی بود از اول تو دریا کشتی انداخت

تو چار دیوار دنیا مرغ بهشتی انداخت

کی بود که آدمارو از آسمون رها کرد

بال فرشته ها رو از تنشون جدا کرد

ستاره آی ستاره شب زمین سیاهه

چراغ آسمون شو تا فردا خیلی راهه

ما که اسیر شهر آهن و سنگ و دودیم

کاشکی همه بدونیم یه روز فرشته بودیم.

نوشته شده در دوشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸٩ساعت ۳:٢٧ ‎ب.ظ توسط dokhtari az jense marg نظرات ()


Design By : Pichak